
|
شطحيات عموقاسم | |
|
کمی باخودم... کمی با... 2 عموقاسم، يکشنبه 22 خرداد 1384، ساعت 11:00 شب... اين تاريخيه که پايين پست قبليم حک شده... باز هم نگاش کردم دوست دارم اينبار بنويسمش اينجا... خدارو چه ديدی شايد يه روزی فراموش کرده بودم اين با خود بودنها رو، شايد يه روزی فراموش کرده بودم عمو بودن رو... شايد يه روزی يه حجم شده بودم پر از هيچ، هيچی که حتی تصوير خاطراتش رو هم فراموش کرده باشه... همين خود لامصبم بودم که يه روز گفتم: می ترسم از خاطراتم بار سفر بسته باشی آرام آرام... کم کم... تنهای تنهای تنها... ديروز، کنترلر رو کامل کردم... الان توپ رو هر جوری بندازی روی ربات، نويزش رو ميگيره و کنترلش ميکنه... به عمو روزبه گفتم عمو! مام لنگان لنگان داريم ميريم... هي بالا دوباره پايين، دوباره مقدار انتگرال خطا بالا ميره ميريم بالا... باز قدرمطلقش ميره بالا، مجبور ميشيم بيايم پايين و ... تااااااااااااااا ببينم چي ميشه... بعد نگاش کردم گفتم عمو! اينم نبايد ميگفتم... حرف از دو گذشت! عموقاسم، يکشنبه 22 خرداد 1384، ساعت 11:00 شب = عمو+قاسم+ يه سکوت کوچولو+ يکشنبه+ 22+خرداد+1384+ساعت+11:00+شب... عمو ! تکليف تو که معلومه! ميدونی عمو امروز زنگ زدم به داداشم احسان! تو حرفاش گفت: ببينم آقا گفته؟... به روی خودم نياوردم عمو! ولی خيلی حال کردم باهات عمو! حُسن حَسَن فروزد از سينه به سينه دل به دل... قاسم... تو هم که بيا جونم! بيا همينجا پيش عمو گل من! ، يکشنبه=1: يا علی به خير کن! 22=2*11... 2 هم که جور شد... اونم که مثل هميشه هست، 11... خرداد=3 اينم از 3... فعلا تو وايسا باهات کار دارم... 1384=اولش که چهاره (ميبينم که کلکسيونمون داره همينجوری کامل ميشه... بسم الله خودت کمک کن)... يه 3 و 8 داريم که تو دل 14 رفته، 3 و 8 که دوباره 11 ميشه (مثل هميشه) و چارده هم که کولااااااااکه !!! 4+1=5 هم از همينجا در مياد... اين از جناب حوا... تازه ببين عمو! اون 3 قبلی هم هست که 11 رو ازش در مياره (مثل هميشه)... حالا ميريم سراغ اون 3 که باهاش کار دارم... روز 3 سال 1384 هم که داريم: 1+3+8+4+3=19... بسم الله الرحمن الرحيم... به وجودت سوگند که خيلی باحالی! و بعدش هم که 11:00 داريم که کار رو تموم ميکنه... حالا همش رو نگاه ميکنيم... 2 تا 11 اولش داشتيم، يه 11 بعدش داشتيم و بعدش يکی ديگه و بعدش هم که يکی ديگه که ميشه 5 تا 11... پريروز اينا اينگاری خيلی با جماعت النسا حشر و نشر داشتم (ببينم کسی اومده اينجا؟ وحيد تو که هي پلاسی اينجا... کسی غير از تو اون روز اينجا بود؟...)... و آخرشم که حرف رو تموم کرده و شب رو آورده... شب شب شب شب... واااااااااااای شب... آره عمو شب حرف ميکشه از آدم عمو حرف ميکشه خيلی زياد حرف ميکشه... اينو هميشه گفتم عمو هميشه گفتم... ميدونی عمو! تا حالا بوده که گاهی به خودت نگاه کنی و ... دلت بخواد به کسی چيزی بگی و دلت نخواد؟! پيش اومده؟ ميدونی عمو، چند بار تا حالا شده که پولت تموم شه؟ اصلا تا حالا شده که ببينی يکی پولش تموم ميشه و نمی تونه که ... نمی خواد که... شرمش ميشه که ... آره ديدی عمو ميدونم که ديدی... من تو اين چند ساله خيلی ها رو ديدم که دست کردن تو جيب و گفتن که عمو! الان پنج روزه که اين پنجاه تومن رو فقط دارم... و منم برای اينکه فک نکنه چيزیه گفتم که بابا اين که چيزی نيست! من که ده روزش رو هم تحمل کردم... عمو تا حالا ديدی که يکی به خاطر اينکه پيش بقيه بچه ها ضایع!!! نشه بگه که مثلا من سيرم شما بخورين؟!!! يا بگه که مثلا معدم درد ميکنه و ... ولی من ديدم عمو! به خدا ديدم با همين چشای خودم ديدم... نه عمو ميخوام بگم، ميخوام بگم اينا رو عمو نگو نه بيخيال! ميخوام بگم... ميخوام آرشيوم برای خودم خوندنی باشه... ميخوام اينا رو بريزم تو اين عالم ببينم چي میخواد عوض شه چی نه؟ ببينم کي تاثير ميگيره کی نه... ببينم کدوم کوووووه متلاشی ميشه کدوم نه... ببينم کدوم سنگ آب ميشه کدوم نه، کدوم چشمه خشک و کدوم نه، کدوم دل زخمی و کدوم نه... آره عمو! اينبار تو کمی بيخيال شو! بذار جووووووون خودت کمی بگم! ........... همين يکی دو هفته پيش عمو!، يه عمويی ميگفت برای يه هفته ای بود که چهارصد و پنجاه تومن داشتم فقط! ژتونم پريد و نتونستم بخورم نهارم رو... از جيبم درش آوردم و نگاش کردم و گفتم پس کی می خوای به دردم بخوری هاااااا؟ رفتم بوفه و دادمش به يه پرس ... که هميشه 380 تومن بود، حساب کردم با نوشابه ميشد 450 تومن ... گفتم چند ميشه؟ گفت 470 تومن!!!! بعد به من گفت آره عمو! نتونستم نوشابه بخورم... من دانشجویي که تو ... (شهرشون) همه منو به عنوان اسطوره می شناسن، دانشجوی مکانيک صنعتی شريف، همين من که همه فک ميکنن چه و چه و چه همين من نتونستم نوشابه بخورم و نخوردم! .................... گفتم ولی... گفت ميدونم عمو ميدونم منظورم اين نيست تو هم ميدونی... گفتم آره ميدونم... و می دونستم............ آره عمو ديروز يادم رفت از بانک پول بگيرم یادم رفت به خدا يادم رفت... وقتی يادم اومد که ديگه دير بود... وقتی يادم اومد که تاکسی ترمز کرده بود و من دوباره با دست بهش گفتم نه جايی نمیرم.... ميدونی! برای اينکه ميرسيدم کوی دانشگاه بايد ميدويدم بايد ميرفتم و بايد تاکسی ميگرفتم... خواستم تاکسی بگيرم ديدم نميشه... ديدم نميتونم نوشابه رو بخورم نميتونم... ميفهمی عمو؟ نتونستم... بابا من همون لحظه ميخواستم، فردا ديگه به دردم نميخوره نميخوره نميخوره... من ديگه نوشابه نميخواستم فقط اون لحظه ميخواستم... و نتونستم برم نتونستم برم... محسن زنگ زد بهم گفت چي شده کجايی؟ گفتم... گفت... گفتم... گفت... گفتم... گفت: در حد صفر؟ گفتم نه صفر صفر... گفت: پس؟ گفتم: اونقدری که اگه بخوام بيام کوی، يه ساعت و نيم بايد پياده بيام.............................................. بعد عمو روزبه گفت که خودت نميخواستی بری... منم چيزی نگفتم هيچ نگفتم فقط سرم رو تکون دادم همين! الهی کفی بی عزّاً ان اکون لک عبداً
و کفی بی فخراً ان تکون لی ربّاً انت کما احب فجعلنی کما تحب سبوحٌ قدوسٌ ربُّنا ربّ الملائکة و الرّوح لا قوة الّا بک سبحانک انی کنتُ من الظالمين سبحانک انی کنتُ من الظالمين سبحانک انی کنتُ من الظالمين سبحانک انی کنتُ من الظالمين عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي